غزل شمارهٔ ۴۹۴

قلم گرفتم و می‌خواستم که بر طومار

تحیتی بنویسم بسوی یار و دیار

برآمد از جگرم دود آه و آتش دل

فتاد در نی کلکم ز آه آتش بار

امید بود که کاری برآید از دستم

ز پا فتادم و از دست برنیامد کار

اگر چه باد بود پیش ما حکایت تو

برو نسیم و پیامی از آن دیار بیار