غزل شمارهٔ ۵۱۲
فتادهام من دیوانه در غم تو اسیر
بیا و طره برافشان که بشکنم زنجیر
برآید از قلمم بوی مشک تاتاری
اگر بوصف خطت شمهئی کنم تحریر
چه خوابهای پریشان که دیدهام لیکن
معبرم همه زلف تو میکند تعبیر
چنین که باز گرفتی زبان ز پرسش من
زبان خامه ازین دل شکسته باز مگیر