غزل شمارهٔ ۵۴۳

مستم ز دو چشم نیمه مستش

وز پای درآمدم ز دستش

گفتم بنشین و فتنه بنشان

برخاست قیامت از نشستش

آنرا که دلی بدست نارد

دادیم عنان دل بدستش

جان تشنهٔ لعل آبدارش

دل بستهٔ زلف پر شکستش