غزل شمارهٔ ۵۵۲
گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش
دل فراخست در آن سنبل سرگردانش
هر کجا میرود اندر دل ویران منست
گنج لطفست از آن جای بود ویرانش
برو ای خواجه مرا چند ملامت گوئی
هر که در بحر بمیرد چه غم از بارانش
درد صاحبنظران را بدوا حاجت نیست
عاشق آنست که هم درد بود درمانش