غزل شمارهٔ ۵۵۴
اگر او سخن نگوید سخنست در دهانش
وگر او کمر نبندد نظرست در میانش
من اگر بخنده گویم دهنش به پسته ماند
مشنو که هیچ نبود بلطافت دهانش
برو ای رقیب و برمن سردست بیش مفشان
که به آستین غبارم نرود ز آستانش
چو طبیب ما ندارد غم حال دردمندان
بگذار تا بمیرم بر چشم ناتوانش