غزل شمارهٔ ۵۶۹

به شهریار بگوئید حال این درویش

به شهریار برید آگهی از این دل ریش

مدد کنید که دورست آب و ما تشنه

حرامی از عقب و روز گرم و ره در پیش

توانگران چو علم برکنار دجله زنند

مگر دریغ ندارند آبی از درویش

اگر تو زهر دهی همچو شهد نوش کنم

به حکم آنکه ز دست تو نوش باشد نیش