غزل شمارهٔ ۵۷۴

چون آتش خور شعله زد از شیشه شفاف

در آب معقد فکن آن آتش نشاف

گر باد صبا مشک نسیمست عجب نیست

کآهوی شب افتاد کنون نافه‌اش از ناف

منعم مکن ای محتسب از باده که صوفی

بی جام مصفا نتواند که شود صاف

میخوارهٔ سرمست بدنیا نکند میل

دیوانهٔ مدهوش ز دانش نزند لاف