غزل شمارهٔ ۵۸۷

چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال

شوم مقیم درت بالغدو و الاصال

شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم

که در هوای تو سیمرغ بفکند پر و بال

کرا وصال میسر شود که در کویت

مجال نیست کسی را مگر نسیم شمال

نشسته‌ام مترصد که از دریچهٔ صبح

مگر طلوع کند آفتاب روز وصال