غزل شمارهٔ ۵۸۹

گشت معلوم کنون قیمت ایام وصال

که وصالت متصور نشود جز بخیال

گر میسر نشود با توام امکان وصول

نیست ممکن که فراموش کنم عهد وصال

هر سحر چاک زنم دامن جانرا چون صبح

تا گریبان تو شد مطلع خورشید جمال

هست چون خال سیاه تو مرا روز سپید

گشت چون زلف تو آشفته مرا صورت حال