غزل شمارهٔ ۶۲۲

سلامی به جانان فرستاده‌ام

به آرام دل جان فرستاده‌ام

زهی شوخ چشمی که من کرده‌ام

که جان را بجانان فرستاده‌ام

شکسته گیاهی من خشک مغز

بگلزار رضوان فرستاده‌ام

تو این بی‌حیائی نگر کز هوا

سوی بحر باران فرستاده‌ام