غزل شمارهٔ ۶۵۹

می‌درم جامه و از مدعیان می‌پوشم

می‌خورم جامی و زهری بگمان می‌نوشم

من چو از باده گلرنگ سیه روی شدم

چه غم از موعظهٔ زاهد ازرق پوشم

هرکه از مستی و دیوانگیم نهی‌کند

گو برو با دگری گوی که من بیهوشم

باده می‌نوشم و از آتش دل می‌جوشم

مگر آن آب چو آتش بنشاند جوشم