غزل شمارهٔ ۶۶۱
من بار هجر میکشم و ناقه محملم
برگیر ساربان نفسی باری از دلم
طوفان آب دیده گر ازین صفت رود
زین پس مگر سفینه رساند بمنزلم
با درد خود مرا بگذارید و بگذرید
کایندم نماند طاقت قطع منازلم
گفتم قدم برون نهم از آستان دوست
از آب دیده پای فرو رفت در گلم