غزل شمارهٔ ۶۶۷

نیست بی روی تو میل گل و برگ سمنم

تا شدم بنده‌ات آزاد ز سرو چمنم

منکه در صبح ازل نوبت مهرت زده‌ام

تا ابد دم ز وفای تو زنم گر نزنم

جان من جرعهٔ عشق تو نریزد بر خاک

مگر آنروز که در خاک بریزد بدنم

گر مرا با تو بزندان ابد حبس کنند

طره‌ات گیرم و زنجیر به هم درشکنم