غزل شمارهٔ ۶۶۹

گلی به رنگ تو در بوستان نمی‌بینم

باعتدال تو سروی روان نمی‌بینم

ستاره‌ئی که ز برج شرف شود طالع

چو مهر روی تو برآسمان نمی‌بینم

ز چشم مست تو دل بر نمی‌توانم داشت

که هیچ خسته چنان ناتوان نمی‌بینم

براستان که غباری چو شخص خاکی خویش

ز رهگذار تو برآستان نمی‌بینم