غزل شمارهٔ ۶۷۲

من بیدل نگر از صحبت جانان محروم

تنم از درد به جان آمده وز جان محروم

خضر سیراب و من تشنه جگر در ظلمات

چون سکندر ز لب چشمهٔ حیوان محروم

آن نگینی که بدو بود ممالک بر پای

در کف دیو فتادست و سلیمان محروم

ای طبیب دل مجروح روا می‌داری

جان من خون شده از رنج و ز درمان محروم