غزل شمارهٔ ۶۹۰

مردیم در خمار و شرابی نیافتیم

گشتیم غرق آتش وآبی نیافتیم

کردیم حال خون دل از دیدگان سؤال

لیکن بجز سرشک جوابی نیافتیم

تا چشم مست یار خرابی بنا نهاد

همچون دل شکسته خرابی نیافتیم

رفتیم در هوایش و برخاک کوی او

بردیم آب خویش و مبی نیافتیم