غزل شمارهٔ ۷۱۰
نشان دل بی نشان از که جویم
حدیث تن ناتوان با که گویم
گر از کوی او روی رفتن ندارم
مگیرید عیبم که در بند اویم
برویم فرو میچکد اشک خونین
ز خون جگر تا چه آید برویم
رخ ار زانکه شستم بخوناب دیده
غبار سر کویت از رخ نشویم
نشان دل بی نشان از که جویم
حدیث تن ناتوان با که گویم
گر از کوی او روی رفتن ندارم
مگیرید عیبم که در بند اویم
برویم فرو میچکد اشک خونین
ز خون جگر تا چه آید برویم
رخ ار زانکه شستم بخوناب دیده
غبار سر کویت از رخ نشویم