غزل شمارهٔ ۷۱۲

درد دل خویش با که گویم

داد دل خویش از که جویم

چون چهره بخون دیده شستم

دست از دل خسته چون نشویم

کر گشت فلک ز های هایم

پرگشت جهان ز های و هویم

دادم بهوای روی او دل

تا دیده چه آورد برویم