غزل شمارهٔ ۷۱۷

چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان

که خبر دهد ز جنت دم صبح و باد بستان

چو دل قدح بخندد ز شراب ناردانی

دل خسته چون شکیبد ز بتان نار پستان

بسحر که جان فزاید لب یار و جام باده

بنشین و کام جانرا از لب پیاله بستان

چو نمی‌توان رسیدن بخدا ز خودپرستی

بخدا که در ده از می قدحی بمی پرستان