غزل شمارهٔ ۷۲۶

چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران

چو تاب طره بنمودی ببردی آب طراران

ترا بر اشک چون باران من گر خنده می‌آید

عجب نبود که در بستان بخندد غنچه از باران

چو فرهاد گرفتاران بگوشت می‌رسد هرشب

چه باشد گر رسی روزی بفریاد گرفتاران

طبیب ار بیندت در خواب کز رخ پرده برداری

ز شوق چشم رنجورت بمیرد پیش بیماران