غزل شمارهٔ ۷۳۳

در تابم از دو هندوی آتش پرستشان

کز دست رفت دنیی و دینم ز دستشان

ز مشک سوده سلسله بر مه نهاده‌اند

زانرو که آفتاب بود زیر دستشان

برطرف آفتاب چه در خور فتاده است

مرغول مشگ رنگ دلاویز پستشان

از حد گذشته‌اند بخوبی و لطف از آنک

زین بیش نیست حد لطافت که هستشان