غزل شمارهٔ ۷۳۹

ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان

در بند کمند تو دل حلقه گشایان

وی برده بدندان سر انگشت تحیر

ز آئینه رخسار تو آئینه زدایان

همچون مه نو گشته‌ام از مهر تو در شهر

انگشت نما گشتهٔ انگشت نمایان

عمرم بنهایت رسد و دور بخر

لیکن نرسد قصه عشق تو بپایان