غزل شمارهٔ ۷۵۷
هر کس که برگرفت دل از جان چنانکه من
گو سر بباز در ره جانان چنانکه من
لؤلؤ چو نام لعل گهر بار او شنید
لالای او شد از بن دندان چنانکه من
کو صادقی که صبح وصالش چو دست داد
غافل نگردد از شب هجران چنانکه من
وان رند کو که بر در دردیکشان درد
از دل برون کند غم درمان چنانکه من