غزل شمارهٔ ۷۷۵
صید شیران میکند آهوی روبه باز او
راه بابل میزند هاروت افسون ساز او
هر شبی بنگر که بر مهتاب بازی میکند
هندوان زلف عنبر چنبر شب باز او
از چه روی ابروی زنگاری کمان او کمان
می کشد پیوسته بر ترکان تیرانداز او
گفتم از زلفش بپوشم ماجرای دل ولیک
چون نهان دارم ز دست غمزهٔ غماز او