غزل شمارهٔ ۷۷۷

آب آتش می‌رود زان لعل آتش فام او

می‌برد آرامم از دل زلف بی آرام او

خط بخونم باز می‌گیرند و خونم می‌خورند

جادوان نرگس مخمور خون آشام او

حاصل عمرم در ایام فراقش صرف شد

چون خلاص از عشق ممکن نیست در ایام او

گر چه عامی را چو من سلطان نیارد در نظر

همچنان امید می‌دارم بلطف عام او