غزل شمارهٔ ۷۷۸
خوشا کشته برطرف میدان او
بخون غرقه در پای یکران او
خدنگی که گردد ز شستش رها
کنم دیده را جای پیکان او
بشمشیر کشتن چه حاجت که صید
حریصست بر تیر باران او
برآنم چو شرطست درکیش ما
که قربان شوم پیش قربان او
خوشا کشته برطرف میدان او
بخون غرقه در پای یکران او
خدنگی که گردد ز شستش رها
کنم دیده را جای پیکان او
بشمشیر کشتن چه حاجت که صید
حریصست بر تیر باران او
برآنم چو شرطست درکیش ما
که قربان شوم پیش قربان او