غزل شمارهٔ ۷۹۲

آن عید نیکوان بدر آمد بعیدگاه

تابنده رخ چو روز سپید از شب سیاه

مانند باد می‌شد و می‌کرد دمبدم

در آب رود مردمک چشم من شناه

او باد پای رانده و ما داده دل بباد

او راه برگرفته و ما گشته خاک راه

بودی دو هفته کز بر من دور گشته بود

بعد از دو هفته یافتمش چون دو هفته ماه