غزل شمارهٔ ۸۱۱
ای پسر دامن اهل قدم از دست مده
ورت از دست بر آید کرم از دست مده
چون کسی نیست که با او نفسی بتوان برد
برو و همدم خود باش و دم از دست مده
در فنا محو شو و گنج بقا حاصل کن
بگذر از ملک وجود و عدم از دست مده
شادی وصل اگرت دست نخواهد دادن
هجر را باش و سر کوی غم از دست مده