غزل شمارهٔ ۸۱۵
زهی جمال تو خورشید مشرق دیده
بتنگی دهنت هیچ دیدهٔ نادیده
سواد خط تو دیباچه صحیفهٔ دل
هلال ابروی تو طاق منظر دیده
مه جبین تو برآفتاب طعنه زده
گل عذار تو بر برگ لاله خندیده
ز شور زلف تو در شب نمیتوانم خفت
ز دست فکر پریشان و خواب شوریده
زهی جمال تو خورشید مشرق دیده
بتنگی دهنت هیچ دیدهٔ نادیده
سواد خط تو دیباچه صحیفهٔ دل
هلال ابروی تو طاق منظر دیده
مه جبین تو برآفتاب طعنه زده
گل عذار تو بر برگ لاله خندیده
ز شور زلف تو در شب نمیتوانم خفت
ز دست فکر پریشان و خواب شوریده