غزل شمارهٔ ۸۱۶
بساز چارهٔ این دردمند بیچاره
که دارد از غم هجرت دلی بصد پاره
چگونه تاب تجلی عشقت آرد دل
چو تاب مهر تحمل نمیکند خاره
دلم چوخیل خیال تو در رسد با خون
ببام دیده برآید روان بنظاره
مرا جگر مخور اکنون که سوختی جگرم
که بی تو هست مرا خود دلی جگرخواره