بخش ۷۶

همی‌بود خسرو بران مرغزار

درخت بلند ازبرش سایه دار

چو بگذشت نیمی ز روز دراز

بنان آمد آن پادشا رانیاز

به باغ اندرون بد یکی پایکار

که نشناختی چهرهٔ شهریار

پرستنده راگفت خورشید فش

که شاخی گهر زین کمر بازکش