غزل شمارهٔ ۸۲۴

باز هر چند که در دست شهان دارد جای

نیست در سایه‌اش آن یمن که در پر همای

هر که زین گنبد گردنده کناری نگرفت

چون مه نو بهمه شهر شد انگشت نمای

ایکه امروز ممالک بتو آراسته است

ملک را چون تو بیادست بسی ملک آرای

هر کفی خاک که بر عرصهٔ دشتی بینی

رخ ماهی بود و فرق شهی عالی رای