غزل شمارهٔ ۸۲۶

مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای

شبست یا خم آن طره قمر فرسای

مرا مگوی که دل در کمند او مفکن

بدان نگار پریچهره گو که دل مربای

چه سود کان مه محمل نشین نمی‌گوید

که بیش ازین مخروش ای درای هرزه درای

مرا بزلف تو رایست از آنکه طوطی را

گمان مبر که بهندوستان نباشد رای