غزل شمارهٔ ۸۲۸
ای روضهٔ رضوان ز سر کوی تو بابی
وی چشمهٔ کوثر ز لب لعل تو آبی
شبهاست که از حسرت روی تو نیاید
در دیدهٔ بیدار من دلشده خوابی
مرغ دلم افتاد بدام سر زلفت
مانند تذوری که بود صید عقابی
مردم همه گویند که خورشید برآمد
گر برفکنی در شب تاریک نقابی