غزل شمارهٔ ۸۲۹

ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی

که با لب تو حکایت کنم ز هر بابی

خیال روی تو چون جز بخواب نتوان دید

شب فراق دریغا اگر بود خوابی

کنونکه تشنه بمردیم و جان بحلق رسید

براه بادیه ما را که می‌دهد آبی

هنوز تشنهٔ آن لعل آبدار توام

ز چشمم ار چه ز سر برگذشت سیلابی