غزل شمارهٔ ۸۳۳

خود پرستی مکن ار زانکه خدا می‌طلبی

در فنا محو شو ار ملک بقا می‌طلبی

خبر از درد نداری و دوا می‌جوئی

اثر از رنج ندیدی و شفا می‌طلبی

ساکن دیری و از کعبه نشان می‌پرسی

در خرابات مغانی و خدا می‌طلبی

کارت از چین سر زلف بتان در گرهست

وین عجبتر که از آن مشک ختا می‌طلبی