غزل شمارهٔ ۸۷۵

راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی

قلزم پر شور شوقت را نبینم ساحلی

نیست در دهر این زمان بی گفت و گویت مجمعی

نیست در شهر این نفس بی‌جست و جویت محفلی

مهر رویت می‌نهد هر روز مهری بر لبی

چشم مستت می‌زند هر لحظه تیغی بر دلی

چون کنم قطع منازل بی‌گل رخسار تو

لاله‌زاری گردد از خون دلم هر منزلی