غزل شمارهٔ ۸۹۱

کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانی

وردت اینست که بیگانهٔ خویشم خوانی

پادشاهان بگناهی که کسی نقل کند

برنگیرند دل از معتقدان جانی

گر نخواهی که چراغ دل تنگم میرد

آستین بر من دلسوخته چند افشانی

دل ما بردی و گوئی که خبر نیست مرا

پرده اکنون که دریدی ز چه می‌پوشانی