غزل شمارهٔ ۸۹۵

گهم رانی و گه دشنام خوانی

تو دانی گر بخوانی ور برانی

من از عالم برون از آستانت

نمی‌دانم دری باقی تو دانی

چه باشد گر غریبی را بپرسی

چه خیزد گر اسیری را بخوانی

ز بس کز نالهٔ من در فغانست

کند کوه گرانم دل گرانی