غزل شمارهٔ ۹۰۲

در باز جان گر آرزوی جان طلب کنی

بگذر ز سر اگر سر و سامان طلب کنی

در تنگنای کفر فرو مانده‌ئی هنوز

وانگه فضای عالم ایمان طلب کنی

زخمی نخوردی از چه کنی مرهم التماس

دردی نیافتی ز چه درمان طلب کنی

در مرتبت بپایهٔ دربان نمی‌رسی

وین طرفه‌تر که ملکت سلطان طلب کنی