غزل شمارهٔ ۴۹

بی‌رخت جان در میان نتوان نهاد

بی‌یقین پا بر گمان نتوان نهاد

جان بباید داد و بستد بوسه‌ای

بی‌کنارت در میان نتوان نهاد

نیم‌جانی دارم از تو یادگار

بر لبت لب رایگان نتوان نهاد

در جهان چشمت خرابی می‌کند

جرم بر دور زمان نتوان نهاد