غزل شمارهٔ ۶۳

خرم تن آن کس که دل ریش ندارد

و اندیشهٔ یار ستم‌اندیش ندارد

گویند رقیبان که ندارد سر تو یار

سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟

او را چه خبر از من و از حال دل من

کو دیدهٔ پر خون و دل ریش ندارد

این طرفه که او من شد و من او وز من یار

بیگانه چنان شد که سر خویش ندارد