غزل شمارهٔ ۶۸

نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟

سر کفر و غم ایمان که دارد؟

اگر عشق تو خون من نریزد

غمت را هر شبی مهمان که دارد؟

دل من با خیالت دوش می‌گفت:

که این درد مرا درمان که دارد؟

لب شیرین تو گفتا: ز من پرس

که من با تو بگویم: کان که دارد؟