غزل شمارهٔ ۱۰۵

هر که در بند زلف یار بود

در جهانش کجا قرار بود؟

وانکه چیند گلی ز باغ رخش

در دلش بس که خار خار بود

وانکه یاد لبش کند روزی

تا قیامت در آن خمار بود

کارهایی که چشم یار کند

نه زیاری روزگار بود