غزل شمارهٔ ۱۳۱

بی‌دلی را بی سبب آزرده گیر

خاکساری را به خاک اسپرده گیر

خسته‌ای از جور عشقت کشته دان

واله‌ای از عشق رویت مرده گیر

گر چنین خواهی کشیدن تیغ غم

جانم اندر تن چون خون افسرده گیر

چند خواهی کرد ازین جور و ستم؟

بی‌دلی از غم به جان آزرده گیر