غزل شمارهٔ ۱۳۴

از غم عشقت جگر خون است باز

خود بپرس از دل که او چون است باز؟

هر زمان از غمزهٔ خونریز تو

بر دل من صد شبیخون است باز

تا سر زلف تو را دل جای کرد

از سرای عقل بیرون است باز

حال دل بودی پریشان پیش ازین

نی چنین درهم که اکنون است باز