غزل شمارهٔ ۲۱۱

رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان

جان امید اندر تو بست، اکنون تو دان

دست و پایی می‌زدم، تا بود جان

شد، دریغا! دل ز دست، اکنون تو دان

شد دل بیچاره از دست وفات

زیر پای هجر پست، اکنون تو دان

رفت عمری کآمدی کاری ز من

چون که عمرم برنشست، اکنون تو دان