غزل شمارهٔ ۲۴۷

ای به تو زنده جسم و جان، مونس جان کیستی؟

شیفتهٔ تو انس و جان، انس روان کیستی؟

مهر ز من گسسته‌ای، با دگری نشسته‌ای

رنج ز من شکسته‌ای، راحت جان کیستی؟

چون ز من جدا نه‌ای، چیست که آشنا نه‌ای؟

یک دم از آن ما نه‌ای، آخر از آن کیستی؟

نز تو به من رسد اثر، نه به رخت کنم نظر

از تو دو کون بی‌خبر، پس تو عیان کیستی؟