غزل شمارهٔ ۲۴۸

پیش ازینم خوشترک می‌داشتی

تا چه کردم؟ کز کفم بگذاشتی

باز بر خاکم چرا می‌افگنی؟

چون ز خاک افتاده را برداشتی

من هنوز از عشق جانی می‌کنم

تو مرا خود مرده‌ای انگاشتی

تا نیابم یک دم از محنت خلاص

صد بلا بر جان من بگماشتی