غزل شمارهٔ ۲۸۰

ترسا بچه‌ای، شنگی، شوخی، شکرستانی

در هر خم زلف او گمراه مسلمانی

از حسن و جمال او حیرت زده هر عقلی

وز ناز و دلال او واله شده هر جانی

بر لعل شکر ریزش آشفته هزاران دل

وز زلف دلاویزش آویخته هر جانی

چشم خوش سرمستش اندر پی هر دینی

زنار سر زلفش دربند هر ایمانی